داستانهای کوتاه فارسی - قرن 14
داستانهای کوتاه فارسی - قرن 14
ولگرد با ظاهری ژولیده چشمانش را به گربه دوخت. پای چپ او شَل بود. دانستن علتش به پیشبرد روایت چیزی که شاهدش بودم کمکی نخواهد کرد. کفشهایش به قدری کهنه بودند که تکههای روزنامه روز که کاربرد کفی را داشتند، احساس راحتی به او نمیدادند. به آرامی به سوی هم قدم برداشتند. گلیل نالان جغد پیری سکوتش شب را در هم شکست و موجودات موزی کوچه را بیدار نمود. سپیرک های مهمان حمامها، از درون فاضلابها ظاهر شدند و در هوا پرت شدند. ابر با مسافرانش پهلو گرفت و در ترس و انزوا کنار کشید و مهتاب که گویی به سفر رفته بود، حاضر شد و همانند نورافکن، صحنه نمایش به صورت گربه و ولگرد تابید. مه غلیظ که قبل از این تا کمر مرد بود، ناپدید شد و اکنون وقت تماشای سیاهی یا ندیدن هیچ، پرده نمایش بالا آمد.