داستانهای فارسی - قرن 14
داستانهای فارسی - قرن 14
روزي روزگاري در زمانهاي قديم، مردي بود كه از عصر خود فراتر بود براي همين شبي از شبها آرزو كرد كه به عصر جديد بيايد. او وقتي به عصر جديد آمد با كودكي به نام «نانينو» آشنا شد. مرد كه در عصر خودش از بردهداري متنفر بود احساس ميكرد كه در اين عصر ديگر بردهداري وجود ندارد و آرمانش در اين عصر محقق شده است؛ اما مرد نميداند كه بردهداري در اين عصر بهگونهاي ديگر تعريف ميشود. او وقتي اين مفهوم را درك ميكند دلش براي گزشهاي دردناك عصر خودش تنگ ميشود و تلاش ميكند تا به عصر خودش بازگردد.