داستانهای فارسی - قرن 14 - مجموعهها
داستانهای فارسی - قرن 14 - مجموعهها
دخترک، دست دراز کرد و دستمال را از چشمهایش باز کرد. چشمانی خاموش با پلک هایی زخمی به دنبال عروسک گشت... وقتی که دست دخترک خیلی دورتر از عروسک قرار گرفت، آه از نهادش بلند شد... وای نه... خدای من... تو کور شدی؟ این طفل معصوم... عروسک خاموش بود، دخترک خاموش، فروشنده خاموشتر و مادر، ضجه زنان...