داستانهای کوتاه فارسی - قرن 14
داستانهای کوتاه فارسی - قرن 14
او نتوانست مثل بقیة مردم زندگی آرامی داشته باشد. از آنجا که به قاضی قول داده بود، به کسی آسیبی نرساند، یک روز غروب خانهاش را به آتش کشید و با آخرین گلولهای که برایش مانده بود، خودش را زخمی کرد و در آخر، پیکر نیمهجان خود را روی اسب انداخت و از شهر رفت. سالها بعد به ترانهای دلانگیز بدل شد و تمام رادیوها آن را پخش کردند. «احمق ما مردهایم»، حاوی داستانکهای نویسنده با عنوانهای آخرین صحنه، باران، دشت سوخته، افسانه، نوبت خیال، کلافه، ناگهان و... است.