داستانهای فارسی - قرن 14
داستانهای فارسی - قرن 14
هرم نفسهایش کنار گوشم، موجب شد تا با تاخیر پلک هایم را از هم فاصله دهم و اجازه دهم که طعم شیرین توجهاش ذره ذره با خونم عجین شود و مدتها حمایتم کند. چشمهای پر آبم را به او دوختم که مقابلم روی یک زانو نشسته بود و آنهایی که بالای سرش ایستاده بودند، در هالهای از غبار دور شدند و نگاهم به جفت مردمکهای زلالی متصل شد که رنگ دلهره گرفته بودند. لبخند محو روی لبش برای این بود که به من قوت قلب دهد و رقص ناب نگاهش در جز به جز اجزای صورتم، حال دلم را دگرگون کرد. نجوای آرامش من را به خود آورد و به دستش نگاه کردم که کنار صورتش بالا برده بود و شیشهای براق و کوچک میان انگشتهایش میدرخشید.