داستانهای فارسی - قرن 14
داستانهای فارسی - قرن 14
نور سفید رعد و برق، آسمان تاریک جنگل را روشن کرد. باران به شدت میبارید و زمین را به یک باتلاق گلی تبدیل کرده بود. صدای زوزه بلندی از فاصله نه چندان دور به گوش میرسید. در حالی که سعی میکردم پایم را از توی گل در بیاورم، رو به دوستم، آرمان فریاد زدم: فکر کنم زیادی از مسیر منحرف شدیم. آرمان در حالی که چشمانش از شدت باران بسته شده بود، فریاد زد: تو این هوا نمی شه راه رو پیدا کرد. دوباره صدای زوزه آمد. این بار خیلی نزدیک بود. ناگهان پشت گردنم یخ کرد و بدنم مور مور شد؛ یعنی دنبال مان بود؟