داستانهای فارسی - قرن 14
داستانهای فارسی - قرن 14
در این داستان، "علیرضا" عاشق دختری به نام "بهار" است؛ اما بهار سخت از مردها بیزار است و تصمیم گرفته که ازدواج نکند. او از علیرضا میخواهد که مزاحم وی نشود، علیرضا این موضوع را میپذیرد و بهار را رها میکند؛ از طرفی "سعید" دایی بهار، عاشق خواهر علیرضا شده است. سعید و عاطفه با هم ازدواج میکنند. و با کمک آن دو، برای بهار و علیرضا موقعیتی فراهم میآید و و زندگی مشترکی را آغاز میکنند.