داستانهای فارسی - قرن 14
داستانهای فارسی - قرن 14
سال های پیش پسری به نام مهدی در خانواده ای در تبریز زندگی می کرد که قرار بود با دختری به نام ساناز که در همسایگی شان زندگی میکرد ازدواج کند; اما در این میان مهدی از یک طرف درمییابد که پسر اصلی این خانواده نیست و از طرف دیگر مسائلی مطرح میشود که باعث جدایی ساناز از مهدی میگردد. مهدی سرگشته از همه جا به دنبال خانواده واقعی خود راهی تهران می شود. در تهران برای گذران زندگی در کارگاهی مشغول کار شده و با پسری به نام مرتضی دوست می شود. پس از چند ماهی که از پیدا کردن خانواده اش قطع امید میکند دچار بیماری ریوی می شود. در پی آن، شبی حال وی وخیم میشود و به رغم آن که مرتضی و یکی از اهالی محل به نام سلمان او را به بیمارستان می برند; اما....