داستانهای فارسی - قرن 14
داستانهای فارسی - قرن 14
مرد شبیه کماندوها لباس پوشیده بود و با اسلحه بزرگی در دست جلو میآمد، نور آفتاب توی چشمان ضد میافتاد و نمیتوانست صورت مرد را ببیند. مرد چند قدم مانده به ضد اسلحه را به طرف او نشانه رفت. ضد چشمانش را بست. این پایان راه بود؟ افسانهی ضد در دشت بابونههایی که پرورش داده بود، تمام میشد.