داستانهای فارسی - قرن 14
داستانهای فارسی - قرن 14
باز هم مرد آوالا، در حال پیشکش قربانی در عوض جنگ پیش رو بودند. مخزنی بزرگ از آب مرگ روی زمین قرار داشت. مرد مُسنی که بی صبرانه منتظر ارسال بانوی بزرگ است، با چشمانی اشک آلود و سرشار از امید، به او می نگرد. پس از اینکه صدای کوبیده شدن عصای راهبر اعظم به زمین برای سومین بار بلند شد، چیزی جز سکوت شنیده نشد. کسی که همگان قبل از مرگ، وداع با وی را بر خانواده مقدم میشمارند، با اشاره دستش مردم را به عقب راند. حالا فقط او بود و پیرمردی که زانو زده بود و آرزوهای آخرش در دیدار با بانو را از او طلب میکرد.