داستانهای فارسی - قرن 14
داستانهای فارسی - قرن 14
هما؟ ناگهان خشکم زد. صدایی فریاد گونه بود. در آن الف آخر اسمم، عجزی نهفته بود. با تردید برگشتم و با دیدن او، روح از بدنم جدا شد. اگر نفسی بود، دیگر قطع شد؛ اگر قلبی بود، دیگر تپش نداشت و اگر جانی بود، دیگر بر تن نماند... دنیا با تمام متعلقاتش ایست کرد و من ماندم و او. نگاهم بی پروا از پایین تا بالا رصدش کرد و در آخر گره زده شد در نگاه دو تیلهی قهوهای رنگ که از این فاصله هم برقشان آشکار بود. برق خوش حالی نبود. برق غم بود، عجز بود.