داستانهای تخیلی
داستانهای تخیلی
هوا بهاری بود. پسرک در دامن کوه بازی میکرد. قطرهای باران روی دستش چکید. پسرک با تکان دادن دستش، قطره را روی پوست خود جابهجا کرد، کمی بعد قطره کوچک و کوچکتر شد؛ قطره داشت بخار میشد. پسرک از قطره خواست تا نزد او بماند تا با هم بازی کنند. اما قطره گفت که باید به راهش ادامه دهد. پسرک دوست داشت همراه قطره برود. اما قطره گفت که پسرک باید خودش راهش را پیدا کند. قطره گفت سعی کن مثل من از نعمتهای خداوند تشکر کنی، بعد او راه را نشانت میدهد. سپس پسرک متوجه شد که تمام نعمتهای خداوند مشغول سپاسگزاری از او هستند. سپس همگی آنها پسرک را راهنمایی کردند تا نماز بخواند. در این کتاب مصور و برجسته، در قالب داستان، نماز خواندن به کودکان آموزش داده میشود. در پایان کتاب نیز شیوۀ صحیح خواندن نماز صبح آمده است.