داستانهای فارسی - قرن 14
داستانهای فارسی - قرن 14
دیوید، پشت پنجرهای دایرهای شکل، معلق بود و به تمام حماقتهای بشر نگاه میکرد و با خود فکر میکرد از این فاصله، چه قدر کلماتی مثل غرور، تعصب، رنج، خوشبختی و عشق بیمعناست. با دو دست خود، دو طرف دستگیره کناره پنجره را گرفته و با خود به خندهدار بودن و بیمعنا بودن تمام جنگها، صلحها، کشتارها و تمام نژادپرستیها فکر میکرد. حتی اهرام مصر با تمام شکوهش، مثل ذرهای خاک بر روی میز، حقیر و بیارزش بود. به خودش آمد و متوجه شد که او هم بدون فکر، فکر میکرده است.