داستانهای فارسی - قرن 14
داستانهای فارسی - قرن 14
گیتی و شادی دو دوست بودند که به هم علاقة زیادی داشتند. آنها هر دو از شهرهای شمالی کشور، برای ادامة تحصیل به تهران آمده بودند. امیر، همسر گیتی، مردی باوقار و مهربان بود و گیتی را برای تحمل کردن غم از دست دادن پدر و غربت یاری کرده بود. شادی عاشق دکتر حمیدی بود. آنها هر سه در بیمارستان کار میکردند. در شبی که امید برای ماموریت قرار بود به برلین برود، گیتی آقای دکتر حمیدی را همراه زن کم سن و سالی دید که او را سوار خود کرده و در بین راه با خشونت رها نمود. گیتی زن را تعقیب کرد و ماجرای زندگی او را پرسید. آن زن «رعنا»، همسر باردار دکتر حمیدی بود و دکتر حمیدی هرگز از او سخنی به شادی نگفته بود.