داستانهای فارسی - قرن 14
داستانهای فارسی - قرن 14
ضربهی آرامی به سنگ جلوی پایش زد و بی حوصله نفسش را بیرون فرستاد. با یک دست، بند کوله را روی شانهاش را کمی جابجا کرد تا از درد شانهاش کم شود. سعی کرد آب دهانش را قورت دهد که گلویش سوخت. در آن گرما، آب بدنش کم شده بود و تشنگی اعصابش را به هم ریخته بود. بالاخره متوجه مهلا شد که از ساختمان اصلی مدرسه بیرون آمده بود و با خوشحالی در حیاط مدرسه به سمتش قدم بر میداشت. به محض آنکه به کتایون رسید، جیغ بلندی کشید و دستهایش را به هم کوبید؛ وای باورم نم یشه کتی، بالاخره این امتحانهای لعنتی تمام شد...