داستانهای اجتماعی شب چله آرزوها - داستان
داستانهای اجتماعی شب چله آرزوها - داستان
«بهار» و «بابك» در كنار «مامان زري» و «عزيز خانم» زندگي ميكردند، پدر آنها در شهري دور از خانه كار ميكرد. بچهها هميشه دلتنگ بابا بودند. آن شب در شب يلدا، مامان زري كه پول زيادي نداشت نتوانسته بود مواد شب يلدا را فراهم كند و فقط سه عدد انار خريده بود. اما آن شب همه همسايهها با آوردن يكي از اقلام شب يلدا كمك كردند تا بهار و بابك به آرزويشان برسند.