داستانهای تخیلی فیلها - داستان
داستانهای تخیلی فیلها - داستان
«پوملو»، فیل فیلسوف صورتی، هنوز خوب دنیا رو ندیده بود. یک روز صبح دلش خواست ببیند دوروبرش چه خبر است! اولش افتاد توی قوری آشپزخانه! بعد هم لنگه جورابی را دید که توی اتاق افتاده بود. پوملو نمیدانست جوراب چیست؟ فکر میکرد یک تونل تنگ و کوتاه است. رفت توی تونل، بو میداد. پوملو، فیل صورتیِ کنجکاو و متفاوتی بود. او گشت و گشت تا با چیزهای ناشناخته زیادی آشنا شود و... .