داستانهای فرانسه
داستانهای فرانسه
«ژولیا»، روانشناس جوانی است که به تازگی پدر، مادربزرگ و نامزد خود را از دست داده و دچار بحران روحی شده است. او برای گریز از وضعیت آشفته خود، از پاریس به شهر زادگاهش میآید و در خانه سالمندان مشغول بهکار میشود. ژوليا حالا با کسانی در ارتباط قرار میگیرد که سه برابر او سن دارند و مصیبتهای زیادی را از سر گذراندهاند و شاید که درونشان هزارتکه باشد اما هنوز میخندند و زندگی میکنند. آنها از پس این تجربیات تلخ قدرتی بهدست آوردهاند: اینکه شالوده زندگی را ببینند و... .