داستانهای فارسی - قرن 14
داستانهای فارسی - قرن 14
شب بود و جز آن سکوت سنگین طلسم شده، چیزی نبود. سکوت جنونآمیزی که وحشت را در نیما و سارا ایجاد کرده بود، طوری که این سکوت، جایش را به وحشتزدگی داده بود. گویا کسی در مغزش در حال رخت شستن باشد و یا در حال خرد کردن استخوانهای تن. در دل سارا آشوب چون موریانه در حال جویدن مغز او بود و صدای جویدن را میشنید. در تلاش بودند این سکوت را بشکنند. گویا کسی یا نیرویی مانع این اتفاق میشود و جلودار این سکوت شوم نبود و حاضر نبود این سکوت را بشکند. با آن که زجرشان میداد، اما گویا ور رفتن با آن مانند ور رفتن با زخمی بر تن باشد که دردش لذتبخش است.