داستانهای فارسی - قرن 14
داستانهای فارسی - قرن 14
همه چیز از جایی شروع شد که با سردرد و سرگیجه عجیب و دردناک، چشمهایم را باز کردم. سرم گیج و چشمهایم سیاهی میرفت. به طوری که گویی ضربهای محکم به سرم وارد شده باشد و به واسطه آن، این سردرد ایجاد شده است. گویی با باز کردن چشمهایم در توهم و خلسه فرو رفته بودم و یا در دنیای ناشناخته چشم باز کرده بودم، دنیایی که من از آن نبودم و قصد پس زدن من را داشت. نمیدانستم در کجا هستم و عجیبتر از آن، این بود که هیچ چیز را به یاد نمیآوردم. نمیدانستم چه کسی هستم؟ احساس میکردم جای یک چیز خالیست، نمیدانستم چه چیزی، شاید هم چیزی را گم کرده بودم.