داستانهای فارسی - قرن 14
داستانهای فارسی - قرن 14
اقبال امیدی، در زنجان، از زمان کودکی و نوجوانی بدبختی را باتمام وجود حس کرده بود. او شاهد مرگ پدر و بیماری و زجرکشیدنهای مادر در خانة خان بود. مادر در بیکسی و تنهایی در اثر فداکاری که در حق اقبال کرد سرانجام بر اثر فشار کار و بیماری از دنیا رفت. اقبال نیز زمانی که دوازده سال بیشتر نداشت ناچار به سگها و اسبهای خان خدمت میکرد، اما تصمیم گرفت که دیگر به سرنوشت پدر و مادر دچار نشود و فرار کرد. راضیهخانم او را به فرزندی قبول نمود و اقبال با پشتیبانی مالی راضیه به تحصیل ادامه داد و در دانشگاه تهران در رشتة حقوق مشغول به تحصیل شد. او بیتوجه به اتفاقات اطراف و دیگران، تنها یک هدف را دنبال میکند و آن فرار از گذشتة شومی بود که تعقیبش میکرد و میخواست به موفقیت دست یابد و اعلام موجودیت نماید. در فراز و نشیب زندگی اتفاقاتی برای او رخ داد که به ارزش و اهمیت جامعه پی برد و برای اولینبار خود را عضوی از جامعه میدید؛ جامعهای که او را میپذیرد و قبولش دارد.