داستانهای کوتاه فارسی - ایران - قرن 14
داستانهای کوتاه فارسی - ایران - قرن 14
کوچ در راه است، جلودار به علفهای خشکیده خیره شده است، پیرمردی سفره دل خویش را از بالای زین در این دشت پهن می کند، آخر دختر دودمان جا مانده است. آوای مویه مرد به گوش زن ها میرسد. یک صدا شیون جانسوزی به آسمان نواخته میشود. یکی از آن کنارتر فریاد میزند چند گلوله را با فریاد زنان در هم میآمیزد و ناگهان کوچ آشفته میگردد. در یکی از آن روزها، سوارانی از راه میرسند، آنها نیز در آن نزدیکی زندگی میکنند و سراغ کودکی را میگیرند که شب گذشته به وسیله جانوری ناشناخته بوده شده است.