داستانهای کوتاه فارسی
داستانهای کوتاه فارسی
باد میوزید و خوشههای طلایی گندم را نوازش میکرد و همه گندمها دست در دست هم میرقصیدند و آواز میخواندند. صدای خنده و شادیشان آن قدر بلند بود که تک درخت اقاقیا بالای تپه هم صدای آنها را میشنید و باهاشون همراهی میکرد. گندم کوچولو عضو جدید خانوادهاش بود و هر روز با تابش خورشید، سرش را بالا میآورد و به آسمان آبی میکرد و از این که با تمام خانوادهاش روی این مزرعه بزرگ زندگی میکنند، احساس خوشبختی میکرد.