داستانهای کوتاه فارسی - قرن 14
داستانهای کوتاه فارسی - قرن 14
این داستان، روایت پسری است که پدرش را در سانحهی رانندگی از دست داده و از آن پس، به همراه مادر و خواهرش زندگی میکند. عموی راوی که گاهی به آنها کمک مالی میکند، پس از مدتی راهی اسپانیا میشود و مادر برای تامین مخارج زندگی، به قالیبافی مشغول میشود و سرانجام نیز کنار دار قالی، جان میسپارد. در پایان داستان، راوی با وکیل عمویش ـ آقای موحدی ـ برخورد میکند و او خاطرنشان میسازد که: عمویت که در اسپانیا زندگی میکرده و صاحب کارخانهای بزرگ بوده، به علت سانحهی تصادف از دنیا رفته و چون زن و فرزندی نداشته، وصیت کرده تمام اموالش را به شما بدهم. و بدینترتیب پس از چند ماه، راوی صاحب کارخانهی ریسندگی میشود. او در این لحظه پیش خود میگوید: "الان مادرم کجاست که این روزهای خوش و زیبای ما را ببیند ولی این را خوب میدانم که پایه و بنیان این زندگی، همهاش از دعای خیر مادرم است".