داستانهای نوجوانان فارسی - قرن 14
داستانهای نوجوانان فارسی - قرن 14
ائورا می دوید. فقط می دوید. خیلی دیرش شده بود. نمیدانست چرا هر گاه اوضاع در سرزمین کلارا وخیم می شد و میبایستی تندتر می دوید، ناگهان کولهاش به یاد میآورد روی شانهاش سنگینی میکند. آهی حرص آلود کشید. این بازی هر روزش بود؛ کولهای سنگین، ثروتش را در حد سرعت حلزون پایین میآورد! البته خودش خوب میدانست که محتویات درون کولهاش چیزهای کم رزشی نیستند. ولی به هر حال کمی سرعت هم در زندگی میچسبید. با این حال باید یک جوری خودش را میرساند. گروه گشت خبر داده بود، یک انگل سمج و اعصاب خوردکن در ناحیه معده دیده شده و او هم یک انگل کش بود؛ یعنی وظیفهاش مبارزه با همین موجود بود.