داستانهای کوتاه فارسی - قرن 14
داستانهای کوتاه فارسی - قرن 14
ساکنین کوچه بن بست به شنیدن صدای ویولن در انتهای کوچه، رأس ساعت ۱۰ تا ۱۰: ۳۰ عادت کرده بودند و گاهی سرشان را از پنجره بیرون میآورند و او را تشویق میکردند. همین که مرد جوان که حتی هنوز نامش را هم نمیدانست، از پارکینگ خانه بیرون میآمد و از او تشکر میکرد، برایش از همه چیز باارزشتر مینمود و تمام وجودش را غرق لذت میکرد؛ اما امروز ساعت از ۱۱ گذشته بود و هنوز خبری از مرد نبود...