داستانهای فرانسه - قرن 19م.
داستانهای فرانسه - قرن 19م.
ژان والژان از خانوادة فقیری از روستائیان بری بود. مادرش ژان ماتیو و پدرش، مردی درختتراش در فاورول بود. ژان والژان در سن 25 سالگی جانشین پدر شد و تکفل خواهرش را برعهده گرفت. در یک زمستان سخت او کاری به دست نیاورد و خانواده نان نداشت. او از نانوایی میدان کلیسا یک نان دزدید و به اتهام برداشتن یک نان به زندان با عمال شاقه محکوم شد. او در اکتبر 1815 آزاد شد و به کلیسا رفت. سپس شش دست غذاخوری نقره از آنجا دزدید و دوباره دستگیر شد و به کلیسا آورده شد. اسقف به ماموران گفت که خود آنها را به ژانوالژان بخشیده است. دو شمعدان نقره نیز به او داد و به او گفت که آنها را در راه درست صرف کند و مرد باشرفی شود. ژان والژان به مونتروی سورمر رفت و کارخانهای راه انداخت و به مسیو مادلن که بعدها شهردار نیز شد، معروف شد. فانتین مادر دختر سهسالهای بود که او را به ازای پرداخت پولی به خانواده تناردیه سپرده بود. فانتین بعد از چند سال به شهر بازگشت و در حادثهای ژان والژان، فانتین را دید. فانتین کوزت را به ژان والژان سپرد و خود از دنیا رفت و این در حالی بود که بازرسی به نام ژاور مانند چشمی انباشته از شبهه و سوء ظن او را میپایید.