داستانهای کودکان و نوجوانان
داستانهای کودکان و نوجوانان
همیشه چیزی در بابایی مرا متعجب میکرد. گاه نگاهش، گاه کلامش و حتی گاهی عمیق نفس کشیدنش. بابایی همیشه آزاد بود و حالش خوب. چند وقتی بود تلاش میکردم همه کارهایم را مثل بابایی انجام دهم. وقتی چای مینوشید؛ روبرویش مینشستم و مثل او قند در دهان میگذاشتم و چای را سر میکشیدم. گویی چشمانم تشنه گرمای وجودش بود. حتی بیشتر از لبانم که به استکان گرم چسبیده بود.