داستانهای فارسی - قرن 14
داستانهای فارسی - قرن 14
مردی آشفتهحال که از زندگی خسته شده است تصمیم میگیرد خود را با نفت بسوزاند، اما زمانی که میخواهد کبریت را روشن کند، بادی وزیده و آن را خاموش میکند. او بار دیگر تلاش میکند، ولی این بار قوطی کبریت از دستش به زمین میافتد. او برای برداشتن قوطی خم شده که تکه آینهای نظر او را به خود جلب میکند، آینه را برداشته و در آن مینگرد. ناگهان آینه به سخن درآمده و او را از انجام تصمیماش منصرف میکند. او چندین داستان را برای مرد بازگو میکند که هریک گویای حقیقتی است؛ این که خداوند مصلحت بندگان را بهتر میداند و اگر گاهی کارها مطابق میل ما نباشد به طور حتم حکمتی در آن نهفته است. او تصریح میکند که خداوند بندگانی را که نزد او مقربترند بیشتر مورد ابتلا و آزمایش قرار میدهد.