داستانهای فارسی - قرن 14
داستانهای فارسی - قرن 14
نامم را در سجل ام خاطرهها نهادند، اما صادق خان نام مرا ستاره نامید. هم نام خورشید، کره پر نور، همراه با بخت و اقبال و شانس متولد تبریز، اما طالع ام زاده درد و نیستی است و چه تنهاست ستارهای که ستاره درخشان دیگری را نمیبیند و هیچ روبندهای موهای سفید غمبارش را پنهان نمیکند. از کودکی فهمیدم دنیا از ابتدا با من سر جنگ دارد و در جبهه مقابل بود تویی که قصد داری مرا بخوانی. گوشهای دنج را بیاب و مرا در تنهاییات بخوان وقتی غرق در حکایتم شدی مراقب باش در لابهلای خاطرهها و در میان آدمهای زیادی که در این حکایت در رفت و آمدن از بی تابی قضاوتم مکنی.