داستانهای فارسی - قرن 14
داستانهای فارسی - قرن 14
"سارا" در یازدهسالگی پدر و مادرش را بر اثر تصادف از دست میدهد و تا 6 سال بعد از آن با مادربزرگش در خانۀ پدری در یکی ازمحلات پایین شهر زندگی میکند. در 17 سالگی مادربزرگش را نیز از دست میدهد و "آقا سعید" از دوستان صمیمی پدرش که در بالای شهر زندگی میکرد، سرپرستی او را برعهده میگیرد. از آن پس سارا کمی به زندگی امیدوار میشود. روزی که آقا سعید تنها دخترش، مریم، را میآورد تا با سارا در خانۀ او زندگی کند یکی از بهترین روزهای عمر سارا بود. پس از چندی سارا به "محسن" ـ دایی مریم ـ علاقهمند شده و پس از آن که درمییابد این علاقه دو سویه است با محسن ازدواج میکند. اما چندی بعد دچار دلدرد شدیدی شده و پس از مراجعه به دکتر متوجه میشود که به بیماری سرطان خون دچار شده و بارداری برای او مساوی با مرگ است. اما از آنجایی که گمان میکند همسرش به داشتن فرزند بسیار علاقهمند است تصمیم میگیرد برای او همسری بیابد و این امر مشکلاتی را برایش به وجود میآورد.