داستانهای حیوانات
داستانهای حیوانات
«تکبال» فقط با یک بال به دنیا آمد. برادرهایش او را مسخره میکردند و میگفتند که او هرگز نخواهد توانست پرواز کند. تکبال غمگین و ناراحت شد و در جنگل راه افتاد. حیوانات بسیاری را دید که پرواز نمیکنند، بلکه میخزند یا میدوند، بعد از مدتی فکر کرد که مال آنجا نیست و از جنگل به سوی شهر رفت. در شهر او به دنبال جای خواب میگشت که یک منقار زردی را دید که از یک جعبة مقوایی نازک بیرون آمده است. او نیز یک پرندة تکبال بود که همه او را به خاطر این که یک بال داشت ترسناک میدانستند. آنها با هم دوست شدند و به جنگل بازگشتند و در کنار هم زندگی شادی را شروع کردند و سرانجام با کمک هم و تمرین زیاد توانستند با هم پرواز کنند. این کتاب مصور برای گروه سنی «الف» و «ب» به نگارش درآمده است.