داستانهای اجتماعی
داستانهای اجتماعی
«آرمان»، «آرش»، «شیما» و «آرمین» به همراه پدر و مادرشان در بوشهر، به خوشی زندگی میکردند. یک روز صبح آرمان متوجه شد که مادرش سرما خورده و بیمار است. او که خیلی از کارهای خانه را از مادر یاد گرفته بود، فکر کرد که دیگر بزرگ شده و باید به مادرش کمک کند. سپس دو برادر و خواهر کوچکش را بیدار کرد، آنها را به صف کشید. بدینترتیب او فرماندهای بود که سه سرباز داشت. سپس او موضوع را با بچهها در میان گذاشت و همگی با کمک یکدیگر کارهای خانه را انجام دادند و از مادر پرستاری کردند. مخاطبان این داستان اجتماعی گروه سنی «ب» هستند.