داستانهای فارسی - قرن 14
داستانهای فارسی - قرن 14
کتاب «سلما، همسفری از گنبد خضرا» بهونۀ خوبیه که ما با حضرت کاظم امام هفتممون بیشتر آشنا بشیم. شاهزادهخانم دوازدهسالۀ این کتاب، یک روز ظهر با شمشیری به کمر و عبای خدمتکاری به سر، از دروازۀ گنبد خضرا بیرون رفت و برنگشت و کسی از دلیل گمشدنش باخبر نشد؛ غیر از چند نفر مثل یه دوست خائن؛ یه گدای جاسوس؛ یه زندانبان حریص؛ عموی ترسو و وزیر دوچهره و منافق... . این هم چند سطری از کتاب: «چشمهایش را باز کرد و شمشیر را از جعبه بیرون آورد. انگشتهای دست راستش را دور قبضهٔ شمشیر حلقه کرد و پاهایش را بهعرض شانه، باز کرد. بعد پای راستش را نیمگام جلو گذاشت و به دشمن نامرئی مقابلش حمله کرد؛ چپ و راست، بالا و پایین و بالاخره نوک شمشیر، داخل حفرهٔ شکم دشمن فرو رفت و یک فشار دست، همراه با پیچش مچ دست و خلاص.»