قرآن - قصهها اصحاب کهف - داستان
قرآن - قصهها اصحاب کهف - داستان
شهر «فیلادلفیا» پادشاهی زورگو و ستمگر داشت و مردم را با ترفندهایی مجبور میکرد پول، طلا و جواهراتشان را برای بتها به بتخانه بیاورند. او از این راه هر روز ثروتمندتر میشد و مردم فقیرتر میشدند. چند جوان به همراه داماد پادشاه که خداپرست بودند، پنهانی با کارهای پادشاه مخالفت میکردند، آنها زیر درختی جمع میشدند و دربارة عقایدشان صحبت میکردند. آنها به بتخانه نمیرفتند و به بتها سجده نمیکردند. پادشاه بدجنس از این ماجرا خبردار شد و ترسید که آنها مردم را آگاه کنند و او نتواند به زورگویی ادامه دهد. بنابراین دستور داد آنها را که از خانوادههای سرشناس شهر بودند به قصر بیاورند تا جلوی شاه زانو بزنند و عذرخواهی کنند. آن جوانها تصمیم گرفتند به غاری که نزدیکی دهی به نام «رقیم» بود، بروند. آنها در راه به چوپانی خداپرست و سگش برخوردند و چوپان و سگش را نیز به غار بردند و وارد غار شدند. در غار برای آنها ماجراهایی اتفاق افتاد که به اصحاب کهف مشهور شدند. این کتاب همراه با تصاویر برای دو گروه سنی «ب» و «ج» به نگارش درآمده است.