داستانهای فارسی - قرن 14
داستانهای فارسی - قرن 14
ارتباط قطع شد. رضا داشت اسلحههای داخل سنگر رو چک میکرد. حاجی بیدار شد. رفتم بالا سرش، آب میخواست. یک لیوان آب دادم بهش. بعدش دستم رو زیر گردنش گرفتم، آروم توی بغلم جا گرفت. همون لحظه بیسیم چی اومد با یک دکتر خانم نشست بالای سر حاجی. گفتم حاجی بلند شو، حاج قاسم پاشو. صدایی ازش بلند نشد. از بغلم جداش کردم، دستم رو گرفتم جلوی بینیاش. نفس نداشت. به صدای قلبش گوش دادم، اونم نمیزد. این امکان نداشت، حاج قاسم تو بغل من شهید شد.