داستانهای کوتاه فارسی - قرن 14
داستانهای کوتاه فارسی - قرن 14
دیگر دلم برای کودکیهای دخترانه تنگ شده، برای همان دخترکی که لبخند واقعی بر لب داشت، همانی که هنوز با دنیای دروغین آشنا نشده بود، میخواهم همانی شوم که با باریدن باران، اشک شوق از چشمانش جاری میشد. همانی که میخندید حتی اگر چکمههایش کهنه بود، میخواهم بروم به همان دورانی که دوست داشتنیها واقعی بود و دردها برایم بیمعنا، به چیزی فکر نمیکردم جز بازیهای کودکانهام. دلم برای کودکیم تنگ شده بود. برای همان روزهایی که همش زود پایان مییافت. زمان زیادی نگذشت که روزگار، کودکیهایم را از من گرفت. آن دوران مانند برق و باد گذشت.