داستانهای اجتماعی
داستانهای اجتماعی
«بهادر» همیشه آروزی داشتن یک گربه را داشت. او آرزوهایش را به پدربزرگ میگفت. او هم میگفت: دعا کن تا خدا دعایت را برآورده کند. یک روز که بهادر و پدربزرگش از گردش باز میگشتند در خانه بچه گربه سیاهی را دیدند که در گوشهای از حیاط دراز کشیده بود و میلرزید. پدربزرگ به بهادر گفت: آرزویت برآورده شد، او را بغل کن و به خانه بیاور. روزها میگذشت و پدربزرگ و بهادر و گربه با هم صمیمیتر میشدند، اما دیری نگذشت که پدربزرگ بیماری سختی گرفت و از دنیا رفت. بعد از آن کسی در خانه گربه را دوست نداشت؛ تا جایی که بالاخره گربه از خانه رفت. بهادر خیلی ناراحت شد. یک روز که مادربزرگ برای خرید به مغازه رفته بود متوجه شد که کیفش را در راه گم کرده است. در همان لحظه گربه بهادر داخل مغازه میشود و کیف مادربزرگ را، که در کوچه افتاده بود، به او میدهد. از آن پس همه گربه را دوست داشتند. بهادر پس از این ماجرا تصمیم گرفت در آینده دامپزشک بشود.