داستانهای فارسی - قرن 14
داستانهای فارسی - قرن 14
این داستان را زنی 50 ساله روایت میکند که تغییراتی را در درون خود حس میکند. او روایت میکند، زنی را میبینم که نمیشناسم، احتمالا قصههای من و یکی دیگر قاطی شده است. زنی جلوی من نشسته که لبانش به سرخی گلهای قرمز باغ است و گیسوان طلاییاش تا کمر میرسد. چهرهاش اما آشناست. برای اولین بار لعنت میفرستم به از بین رفتن قفسههای اطلاعاتی ذهنم. او چه کسی است؟ پر از تناقض است و در عین اینکه آرامش عجیبی دارد، خیلی غریبانه به تماشای من نشسته است، انگار که من باید حرفی بزنم تا او شروع کند... .