افسانههای عامه
افسانههای عامه
روزی صیادی دامش را پهن کرد و خود را با شاخ و برگ پوشاند. قرقاولی زیبا به سمت گندمهای روی دام میرفت که ناگهان متوجة صیاد شد. صیاد خود را زاهدی معرفی کرد که از دست مردم حیلهگر به سبزهزار آمده است، قرقاول صیاد را راهنمایی کرد که به شهر برود و نزد همنوعانش زندگی کند. صیاد هم از مردم حیلهگر گله کرد و داستان دهقانی را که راهزنان قوچ و حتی لباسهایش را با حیلهگری از او دزدیده بودند برایش بازگو کرد. قرقاول که خیلی گرسنه بود طاقت نیاورد و روی دام رفت و مشغول خوردن گندم شد. اما ناگهان به دام افتاد و صیاد هم او را در کیسه انداخت و با خود برد. این داستان اقتباسی است از یکی از داستانهای «مثنوی» که به زبان ساده برای کودکان و نوجوانان بازنویسی شده است و با ابیاتی از مثنوی و معانی واژگان دشوار در پاورقیها همراه است.