داستانهای فارسی - قرن 14
داستانهای فارسی - قرن 14
از وقتی تو روستا پا گذاشته بود و ما هم دیگه رو دیده بودیم تا حالا فقط یک هدف تو زندگیم داشتم؛ اونم خوشحال کردن شیدا و مواظبت ازش بود. شیدا با این که از ۸ سالگی تو روستا و محیط روستایی زندگی کرد و بزرگ شد، ولی همیشه با بچههای دیگر این روستا فرق داشت؛ نوع لباس پوشیدنش، طرز حرف زدنش، رفتار و حرکاتش، وسایلی که بابا همه را برایش از شهر میخرید، همه اینها در کنار زیبایی بی نظیرش ازش یک پرنسس میساخت. پرنسسی که حاضر بودم بدون لحظهای معطلی جونم رو براش بدم و برام عجیب بود که دختری با این خصوصیات، چرا باید از پسری ساده و معمولی مثل من خوشش بیاد...