داستانهای کوتاه فارسی - قرن 14
داستانهای کوتاه فارسی - قرن 14
ابراهیم نیشخندی میزند و سرش را میان دستهایش میگیرد. چشمهایش را میبندند و تصاویری از رودخانه و صداهایی از کودکی، سریع و پشت سر هم مثل قطاری از ذهنش عبور میکند. برخی از تصاویر تکرار میشوند اما به سرعت، حتی فرصت دیدن درست آنها و توانایی متوقف کردن این سرعت را ندارد. قطار عبور میکند و ناگهان تمام ذهنش به یک تصویر تبدیل میشود؛ تصویری متوقف. انگشتهای ندا. در یک آن سرش را از میان دستهایش رها میکند و به انگشتهای او نگاه میکند. هر ده تای شأن روی میز هستند. خیالش راحت میشود که هنوز به پایان نرسیده و همه اجزای ندا هنوز در مقابل او هستند.