داستانهای فارسی - قرن 14
داستانهای فارسی - قرن 14
راوی از پدرش میگوید که از ایران مهاجرت کرده، با این که عاشق ایران و ایرانی بوده است. او پس از کودتا و جنگ به شبهقاره کوچ کرده است و هرجا یک ایرانی میدیده، او را به خانهاش یا هتلی دعوت و برایش هدیهای تهیه میکرده و از او میخواسته که دربارة ایران بگوید. راوی اکنون که بزرگشده، نمیداند چگونه دربارة پدر قضاوت کند. از طرفی او را دوست دارد و از طرف دیگر بسیاری از کردار، پندار و گفتار او به نظرش اشتباه میآید. پدرش خانه، تجارتخانه و زندگی را رها کرد و در دیار غربت سرگردان زیست. شبهای جمعه دعای کمیل میخواند ولی در عین حال از متدینین بدگویی میکرده فحش میداد. راوی در این کتاب در حین روایت از پدر، داستان کسان دیگری را در این کتاب نقل میکند.