داستانهای تخیلی
داستانهای تخیلی
«پلنگ سفید» با وجود مخالفت پلنگهای دیگر، تصمیم گرفت به نزد آدمها برود. او گفت که از وحشیگری خسته شده و نمیخواهد از صبح تا شب باعث آزار جانوران ضعیف شود و میخواهد باقی عمر در آرامش زندگی کند و رنگ محبت را ببیند و اینها فقط میان آدمها یافت میشود. پلنگ سفید به راه افتاد و چیزی نگذشت که به مرد نجاری برخورد که درختهای جنگل را میبرید. مرد نخست از پلنگ ترسید، اما وقتی صحبتهای پلنگ را شنید او را با خود به شهر برد. اما ماجرا آنطور که پلنگ انتظار داشت پیش نرفت.