داستانهای فارسی - قرن 14
داستانهای فارسی - قرن 14
«مهرناز» با از دست دادن خانوادهاش در تصادف، با خانوادة عمویش در کرج زندگی میکرد. خانوادة عمو سنتی بودند، اما مهرناز، امروزی بزرگ شده بود. پسرعمویش «رضا» به او علاقهمند بود، اما عمو با فهمیدن این موضوع یادآور عدم تفاهم ظاهری و عقاید آن دو با هم شده و از او خواسته بود به عنوان پسرعمو، حامی مهرناز باشد. با بزرگتر شدن مهرناز، عمو برای او آپارتمانی در تهران گرفت ولی با درگذشت او، رضا نیز همسایة مهرناز شد تا هم بتواند مراقبش باشد و هم به تحصیلاتش در تهران ادامه دهد. بعد از مدتی مهرناز و رضا با «آقای یگانه» و پسرش «محسن»، که از همسایهها بودند، آشنا شدند. محسن از لحاظ ظاهری و اخلاقی با مهرناز تفاهم زیادی داشت و این موضوع افکار جدیدی را در سر رضا به وجود آورد و اتفاقات تازهای رخ داد.