داستانهای فارسی - قرن 14
داستانهای فارسی - قرن 14
گروهی از دوستان تصمیم میگیرند که روزی را در باغ یکی از دوستانشان در نیاوران با یکدیگر بگذرانند، اما باران شروع به باریدن میکند و آنها مجبور میشوند در خانه بمانند. یکی از آنها پیشنهاد میدهد برای گذراندن وقت و سرگرمی، هریک خاطراتش را برای دیگران بازگو کند. در این میان قرعه به نام "محمود" میافتد. او ماجرای دلدادگی خود با دختری به نام "شراره" را بازگو میکند. شراره همکار محمود در اداره بوده و از لحاظ ظاهری چندان زیبا نبوده است. محمود پس از چند بار دیدن به او دل میبندد، اما شراره که چند سال از محمود بزرگتر است به او توجه چندانی نمیکند و حتی چندینبار او را از خود میراند. اما محمود با وجود تمام این ناملایمات و بیتوجهیهای شراره بازهم نمیتواند مهر او را از دل بیرون کند و همچنان شیفته و دلباختۀ اوست به طوری که زندگی عادی او مختل میشود.