داستانهای فارسی - قرن 14
داستانهای فارسی - قرن 14
«آفاق افتخار» در دانشگاه عاشق استاد ادبیات خود، «معین مشرقی» میشود. استاد مشرقی در یک خانوادة مذهبی بزرگ شده است. آن دو به همدیگر انس میگیرند و هدایایی به هم میدهند، اما روزی که آفاق همراه استاد به بیمارستان میرود، دختر عمّه معین، «سیمین» که به معین علاقهمند است، از علاقة آن دو باخبر میشود و زمینة سوء ظن و بدبینی را نسبت به آفاق مهیا میکند. معین با قضاوت زود هنگام و با بیرحمی تمام آفاق را تحقیر کرده و به او اجازة دفاع از خود را نمیدهد. 25 سال از این ماجرا میگذرد. آفاق در این مدت، رئیس دانشکده میشود و دختری به نام «توران» را به فرزندخواندگی قبول میکند و هرگز ازدواج نمیکند. معین نیز در تقاص بیرحمی خود، سختیهای بیشماری را تجربه میکند. او نیز کودک بیسرپرستی به نام «کیان» را بزرگ میکند. اینبار توران و کیان به طور اتفاقی با هم آشنا شده و عاشق هم میشوند. روز خواستگاری دوباره معین و آفاق رودرروی یکدیگر قرار میگیرند و حقایق و رازهایی برایشان آشکار میشود.