داستانهای کودکان و نوجوانان
داستانهای کودکان و نوجوانان
«لوسی» و «تامی» با هم در یک کلاس درس میخواندند. یک روز خانم معلم از آنها خواست تا هر کدام خبری را بگویند. تامی گفت «مادر من به زودی بچهدار میشود.» لوسی هم عین جمله تامی را البته به دروغ گفت. در راه برگشت لوسی بادکنک قرمز رنگی را دید که کمی مایع زرد در آن است. روزهای بعد هم که معلم خبری میخواست لوسی عین خبرهای تامی را به دروغ میگفت. کمکم بادکنک قرمز پر از مایع زرد شده بود که یک روز مادر لوسی به مدرسه آمد و خانم معلم حال بچه تازه به دنیا آمدهشان را پرسید. در همان لحظه بادکنک قرمز ترکید و صورت لوسی از خجالت سرخ شد. آن بادکنک را فقط لوسی میدید که هر روز با دروغهایش پرتر میشد. لوسی پشیمان شد و تصمیم گرفت تا دختر صادق و راستگویی باشد. شماره ۲ از مجموعه کتابهای آدمهای زیادهرو در برگیرندة یک داستان آموزنده برای کودکان گروه سنی «ب» میباشد.