داستانهای فارسی - قرن 14
داستانهای فارسی - قرن 14
"ناصر"، پسر جبارخان رادمنش, به دختر نوکر خانهشان علاقمند میشود. او و برادرش, منصور, بر سر مسائلی درگیر شده و در نهایت با نقشههای منصور و پدر و مادرش مدتی میان او و دختر جدایی میافتد. پس از چندی که دختر را مییابد, بدون حضور پدر و مادرش با او ازدواج میکند و با این کار از خانواده طرد میشود. ناصر پس از چند سال دچار بیماری سختی میشود و به علت عدم توانایی پرداخت هزینههای عمل میمیرد. از او تنها دختری به نام "روناک" باقی میماند. روزی که روناک قصد دارد خبر قبولیاش در دانشگاه تهران را به مادرش برساند متوجه میشود که او نیز بر اثر عارضهی قلبی مرده است. روناک به دانشگاه میرود, ترم سوم دانشگاه استادی به کلاس آنها میآید که نام خانوادگی او نیز رادمنش است. پس از مدتی که روناک را زیرنظر میگیرد و پروندهی او را مطالعه میکند از روناک درخواست میکند که با یکدیگر گفتوگو کنند. آن دو پی میبرند که دخترعمو و پسرعمو هستند. پس از این ماجرا روناک به سراغ خانوادهی پدری میرود و پس از آشتی با پسرعمویش ازدواج میکند.