داستانهای فارسی مارها - داستان انسان و حیوان
داستانهای فارسی مارها - داستان انسان و حیوان
در روستايي دورافتاده خانوادهاي زندگي میکردند كه دختري زيبا بهنام «كبري»، داشتند يك روز كه كبري براي تفريح به دشت رفته بود ماري را پيدا میکند كه يك بچه دارد. او به خانه باز میگردد تا براي مار غذا ببرد. وقتي به سراغ مار میرود متوجه میشود كه مار طعمه عقاب شده و حالا بچهاش تنها مانده است. او به مار قول میدهد كه تا زنده است از بچه مار محافظت كند. سالها میگذرد تا اينكه كبري تصميم میگیرد ازدواج كند و... .